الفتال النيسابوري ( مترجم : محمود مهدوى دامغانى )

298

روضة الواعظين و بصيرة المتعظين ( فارسي )

غاضريه فرود آييم . گفت : به خدا سوگند نمىتوانم اين كار را انجام دهم . اين مرد را بر من جاسوس گماشته‌اند . زهير بن قين به امام حسين گفت : به خدا سوگند اى پسر رسول خدا ! كار بعد از اين دشوارتر خواهد شد . جنگ با اين ستمگران هم اكنون آسان‌تر از جنگ با سپاهيانى است كه پس از ايشان خواهند رسيد و به جان خودم سوگند پس از ايشان سپاهى خواهد آمد كه ما را ياراى نبرد با آنان نخواهد بود . ( 1 ) امام حسين فرمود : من با آنان جنگ را شروع نخواهم كرد ، و روز پنجشنبه دوم محرم سال شصت و يك هجرى همان جا فرود آورده شدند . فرداى آن روز عمر بن سعد بن ابى وقاص همراه چهار هزار سوار رسيد و در نينوى فرود آمد و نخست به عروة بن قيس احمسى گفت : پيش حسين برو و بپرس چه چيز موجب شده است اين جا بيايد و چه مىخواهد ؟ عروة از كسانى بود كه براى امام حسين نامه نوشته بود ، آزرم كرد و نپذيرفت . عمر سعد اين موضوع را به هر يك از سران سپاه كه براى امام حسين ( ع ) نامه نوشته بودند پيشنهاد كرد ، نپذيرفتند و همگى اين كار را ناخوش داشتند . كثير بن عبد الله شعبى كه از سواران شجاع بود و از هيچ كار روگردان نبود به عمر سعد گفت : من پيش او مىروم و به خدا سوگند اگر مىخواهى مىتوانم او را غافلگير كنم و بكشم . عمر سعد گفت : هرگز نمىخواهم او را غافلگير كنى و بكشى . پيش او برو و بپرس چه چيز موجب شده است اين جا بيايى ؟ كثير به طرف خيمه‌هاى امام حسين آمد . همين كه ابو ثمامهء صايدى او را ديد گفت : اى ابا عبد الله ! خداوند كارهايت را روبراه كند . بدترين آفريده‌هاى خدا و گستاخ‌تر آنان به خون ريزى و غافلگير ساختن به حضورت مىآيد . ابو ثمامه برخاست و به كثير گفت : شمشيرت را بگذار . گفت : هرگز كه من فرستاده‌ام . اگر پيام مرا گوش دهيد مىگويم و اگر نمى - خواهيد برمىگردم . ابو ثمامه گفت : من قبضهء شمشيرت را مىگيرم و تو سخن خود را بگو . گفت : هرگز و به خدا سوگند نمىتوانى به شمشيرم دست بزنى . ابو ثمامه گفت : پيامت را به من بگو و من از سوى تو مىگويم و اجازه نمىدهم به امام حسين نزديك شوى زيرا مرد تبهكارى هستى . كثير نپذيرفت و برگشت . عمر بن سعد قرة بن قيس حنظلى را خواست و به او گفت : برخيز برو ، حسين را ملاقات كن و بپرس براى چه آمده است و چه مىخواهد . قره به طرف امام حسين آمد و همين كه آن حضرت او را ديد به ياران خود فرمود : آيا اين را مىشناسيد ؟ حبيب بن مظاهر گفت : آرى مردى از قبيلهء حنظلة بن تميم است و مادرش از قبيلهء ماست و او را به عقل و